تبليغاتX
رهسپار نور

حضرت ابا عبداله الحسین(ع):

اگر دنیا با ارزش شمرده شود.منزل آخرت و دار ثواب الهی با ارزشتر و والاتر است.

و اگر بدن و جسم انسانها برای مرگ آفریده شده به خدا سوگند کشته شدن انسان با شمشیر (شهادت) بهتر است.

و اگر رزق و روزی موجودات تقسیم شده و مقدر گردیده زیباتر و نیکوتر آن است که انسان در طلب رزق و روزی کمتر حرص داشته باشد.

اگر جمع کردن اموال بر ترک کردن آن است.چرا انسان آزاده نسبت به این چیزی که ترک کردنی است بخل بورزد.

(بحار الانوار ج ۴۴ ص ۲۷۴)

+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 12:12 توسط بچه شمرون |

سلام :

سلامی به گرمی تابستان و به سوزش سرمای زمستان به همه دوستان وبلاگ نویس خوبمفردا شب انشاءالله اگه قابل باشم نایب الزیاره دوستان هستم سلطان علی ابن موسی الرضا عشقهمه عشاق این بار هم به نیت آقا بعد از مدتها پست گذاشتم خوشحالم از اینکهدوباره به جمع دوستان پا گذاشتم البته اگه قابل بدونن.

میرم تا یه بار دیگه عاشقانه قمار کنم ولی در قمار "من و او" برنده همیشه معشوق است .

  

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 21:24 توسط بچه شمرون |

دوست اهل بیت (ع) محال است معصیت را دوست بدارد نه اینکه انجام ندهد اما دوست ندارد.

یا علی مددی

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:0 توسط بچه شمرون |

این دل چشمه بوده.ازش آب کشیده ای ولی تمیزش نکرده ای. حالا هم فکر بد نکن.اگر خشک شده فکر نکن شوره زار است.

خشکیش از این است که تمیزش نکرده ای. آبش هم آب و گِل اران دیشب است.

کلنگ بزن قشنگ آن وقت آب بکش. آب صاف. نه از این آب گِلی ها. یادت هست بچه بودی؟

از همان آب.

(مرحوم عارف وارسته حاج اسماعیل دولابی)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:23 توسط بچه شمرون |

خواهی نشوی رسوا همرنگ حقیقت شو.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:31 توسط بچه شمرون |

رفت ماه با صفای بندگی

                                 باز هم من ماندم و شرمندگی

بعد از این شبها دگر آواره ام

                                نیست چاره مضطر بیچاره ام

باز هم من ماندم و واماندگی

                                   سرنوشت ما شده جاماندگی

رفت افطار و سحرها از کفم

                                  من خودم بر غفلت خود واقفم

 دوست دارم یه بار دیگه بگم الهی العفو... تا مرا پناهی دهی 

          

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:37 توسط بچه شمرون |

سلام :

آسمان

تلألو نجيبانه ي

نگاه توست ،

                بانو

تمام ستارگان زمين

     فرزندان تواند.

دُعاكن

       براي قلبهاي

عاشقي كه

سالهاست منتظرند.

*رب عجل لولیک الفرج*

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 9:42 توسط بچه شمرون |

در اين مقاله سيره ولايي علامه طباطبايي(ره) صاحب تفسير الميزان در رابطه با حضرت رضا عليه‎السلام را ذکر مي کنيم   .

علامه طباطبايي مي‎فرمودند: «همه امامان عليهم السلام لطف دارند، اما لطف حضرت رضا عليه‎السلام محسوس است.» و در نقلي ديگر، بيان مي‎کردند: «همه امامان معصوم عليهم السلام رئوف هستند، اما رأفت حضرت امام رضا عليه السلام ظاهر است.»

و نيز مي‎فرمودند: «انسان هنگامي که وارد حرم رضوي عليه السلام مي‎شود، مشاهده مي‎کند که از در و ديوار حرم آن امام رأفت مي‎بارد.»

ايشان هر ساله به مشهد مشرف مي‎شد حتي در پنج شش ماه آخر عمر با همه کسالتي که داشت به مشهد مشرف شد. يکي از بستگان نزديک ايشان مي‎گفت:

«با آغوش باز با آن کهولت سن و کسالت، جمعيت را مي‎شکافت و با علاقه ضريح را مي‎بوسيد و توسل مي‎جست که گاهي به زحمت او را از ضريح جدا مي‎کرديم ... .»

ايشان مي‎گفت: «من به حال اين مردم که اين طور عاشقانه ضريح را مي‎بوسند، غبطه مي‎خورم ... .»

فرزند ايشان نقل مي‎کردند: در سال آخر حياتشان به دليل کسالتي که داشتند و بنا به تأکيد و توصيه پزشکِ مخصوص نمي‎خواستيم که ايشان به مشهد مقدس بروند. ولي ايشان اصرار داشتند و رفتند.

پس از مراجعت از مشهد، به ايشان گفتم سرانجام به مشهد رفتيد، فرمود: «پسرم جز مشهد کجاست که آدم بتواند دردهايش را بگويد و درمانش را بگيرد؟»

علامه طباطبايي وقتي به مشهد، مشرف مي‎شد، از وي تقاضا مي‎کردند که در خارج از مشهد چون طُرقبه و ... به دليل اعتدال هوا، سکونت داشته باشند و گهگاهي براي زيارت مشرف گردد. ايشان ابداً قبول نمي‎کرد و مي‎فرمود: «ما از پناه امام هشتم به جاي ديگري نمي‎رويم.»

يکي از شاگردان علامه طباطبايي مي‎گويد: «... هيچ به خاطر ندارم که از اسم هر يک از ائمه عليهم‎السلام بدون اداي احترام گذشته باشند. در مشهد که همه ساله مشرف مي‎شدند و تابستان را در آنجا مي‎ماندند وقتي وارد صحن حضرت رضا عليه السلام مي‎شدند، بارها که در خدمتشان بودم و مي‎ديدم که دست‎هاي مرتعش را روي آستانه در مي‎گذاشتند و با بدن لرزان از جان و دل آستانه در را مي‎بوسيدند، گاهي از محضرشان التماس دعا درخواست مي‎شد مي‎گفتند: «برويد از حضرت بگيريد؛ ما اينجا کاره‎اي نيستيم؛ همه چيز آنجاست! »

زماني نويسنده مشهوري بوسيدن ضريح امامان عليهم السلام و اين قبيل احترام نهادن‎ها را تشنيع مي‎کرد. وقتي سخن او را به مرحوم علامه در حرم رضوي عليه السلام عرض کردند، ايشان فرمود: «اگر منع مردم نبود، من از دم مسجد گوهرشاد تا ضريح، زمين را مي‎بوسيدم.»

و روزي در صحن حرم امام رضا عليه السلام شخصي به علامه [که اصلاً اذن نمي‎داد کسي دست ايشان را ببوسد] عرض کرد: «از راه دور آمده‎ام و مي‎خواهم دست شما را ببوسم.» علامه فرمود: «زمين صحن را ببوس که از سر من هم بهتر است! »

يک بار علامه مي‎خواستند به روضه رضوي عليه السلام مشرف شوند. به ايشان عرض شد: « آقا! حرم شلوغ است؛ وقت ديگري برويد! » فرمودند: «خوب، من هم يکي از شلوغ‎ها! » و رفتند. مردم هم که ايشان را نمي‎شناختند تا راهي برايشان بگشايند و در نتيجه، هر چه سعي کردند دستشان را به ضريح مبارک برسانند، نشد و مردم ايشان را به عقب هل دادند. وقتي بازگشتند، اطرافيان پرسيدند: «چطور بود؟» فرمودند: «خيلي خوب بود! خيلي لذت بردم! »

حجت الاسلام معزّي نقل مي‎کند که يک بار در ايام طلبگي به مشهد رفته بودم و در صحن‎هاي حرم رضوي عليه السلام قدم مي‎زدم و به بارگاه امام مي‎نگريستم اما داخل رواق‎ها و روضه نمي‎رفتم. ناگهان دست مهرباني بر روي شانه‎هايم قرار گرفت و با لحني آرام فرمود:

«حاج شيخ حسن! چرا وارد نمي‎شوي؟! » نگاه کردم و ديدم علامه طباطبائي است. عرض کردم: خجالت مي‎کشم با اين آشفتگي روحي بر امام رضا عليه السلام وارد شوم. من آلوده کجا و حرم پاک ايشان کجا! آنگاه مرحوم علامه فرمود:

«طبيب براي چه مطب باز مي‎کند؟ براي اين که بيماران به وي مراجعه کنند و با نسخه او تندرستي خود را بيابند. اين جا هم دارالشفاي آل محمد ـ عليهم السلام ـ است. داخل شو که امام رضا عليه‎السلام طبيب الأطباء است.»

 

منبع:

سايت صالحين

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:22 توسط بچه شمرون |

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت: نه، هرگز، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد. تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي. خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي، به پيمان و پيامش نيز.
غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوه ها!
پسر نوح گفت: اما آن كه غرق مي شود، خدا را خالصانه تر صدا مي زند، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه‌لاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.
دختر هابيل گفت: ايمان، پيش از واقعه به كار مي آيد. در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي، هر كفري بدل به ايمان مي شود. آن چه تو به آن رسيدي، ايمان به اختيار نبود، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.
پسر نوح گفت: آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريز دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم. خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد.
دختر هابيل گفت: باري، تو سركشي كردي و گناهكاري. گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد.
پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت: شايد آن كه جسارت عصيان دارد، شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!
دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت:‌ شايد. شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد، اما نام عصيان تو دليري نبود. دنيا كوتاه است و آدمي كوتاه‌تر. مجال آزمون و خطا نيست.
پسر نوح گفت:‌ به اين درخت نگاه كن. به شاخه‌هايش. پيش از آنكه دست هاي درخت به نور برسند. پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند. گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...
من اين گونه به خدا رسيدم. راه من اما راه آسانی نيست. راه تو زيباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابيل!
پسر نوح اين را گفت و رفت: دختر هابيل تا دور دست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد: آيا همسري اش را سزاوار بودم؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 14:57 توسط بچه شمرون |

گفتم : هیشکی نمی دونه تو دلم چی می گذره . 
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو كسی رو ندارم.
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیك‌تریم (ق/16):
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش كردی!
گفتی: فاذكرونی اذكركم .:: منو یاد كنید تا یاد شما باشم (بقره)

                             

و ماه روزه، ماه مواسات و برابرى است، و ماهى است، كه رزق مؤمن در او زياد مى‏گردد، و ماهى است كه اولش رحمت و وسطش مغفرت و آمرزش، و آخرش آزادى از آتش جهنم است، و اين ماه براى مؤمن بهره و منفعت است، و براى منافق خسارت و ضرر

 

ای خدای رمضان !

میهمانی تو دعوت به نخوردن و نخواستن است دعوت به پرهیز و ستیز است.

همچنانکه دوست داشتنت دعوت به پذیرش بلاء و ابتلاء .

به ما تفهیم کن که جهان را چگونه نگاه می کنی .

ما را برای دوستی به خودت تربیت کن . راه بازگشت به تو همیشه آسان است اما این بار و در این ماه آسان تر ای کاش این بار ثانیه های منتظر را در راه رسیدن به تو از دست ندهیم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 21:29 توسط بچه شمرون |