خدایا با من زمزمه کن

مردي با خود زمزمه كرد ، " خدايا با من حرف بزن. "

يك سار شروع به خواندن كرد .

اما مرد نشنيد .

فرياد بر آورد ، " خدايا با من حرف بزن " آذرخش در آسمان غريد .

اما مرد گوش نكرد .

مرد به اطراف خود نگاه كرد و گفت ، " خدايا بگذار تو را ببينم ."

ستاره اي درخشيد .

اما مرد نديد . 

مرد فرياد كشيد ، " يك معجزه به من نشان بده " . نوزادي متولد شد .

اما مرد توجهي نكرد .

پس مرد در نهايت يأس فرياد زد : " خدايا لمس كن و بگذار بدانم كه اينجا حضور داري ."

در همين زمان خداوند پايين آمد و مرد را لمس كرد .

اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد .  

عشق نردبان آسمان

عشق تنها طريق تعالي جستن است . عشق ، نردبان آسمان است . آنهايي كه بدون استعانت از عشق ، قدم در راه مي گذارند ، در راه مي مانند ؛ فقط عشق انسان را به منزل مي رساند . گستره ي عشق ، وسيع تر از گستره ي آسمان است و گنجايش آن ، بيشتر از جهان . جهان چيزي نيست ، مگر كرشمه ي عاشقانه ي معشوقي ازلي.

جهان هاي بسياري پديد آمده و ناپديد شده اند ، جهان هاي بسياري پديد خواهند آمد و ناپديد خواهند شد ، اما عشق ، جاودانه مي ماند . جهان از عشق بنا شده . عشق حقيقت هستي است . حقيقت هستي ، خداست .

تجربه باطني خداوند ، يعني به تسخير كل در آمدن . همانطور كه اقيانوس به دل قطره راه مي يابد ، بي نهايت نيز به دل متناهي راه مي يابد . طبيعي است ، هنگامي كه بي نهايت به دل متناهي راه مي يابد ، متنهاهي ناپديد مي شود. هنگامي كه اقيانوس به دل قطره راه مي يابد ، قطره ديگر نمي تواند وجود خويش را حفظ كند .

خداوند جهان را در تسخير خود دارد ، او مي آيد و آدمي را مي ربايد . قدرت او چنان عظيم است و چنان فراگير كه آدمي چاره اي جز تسليم نمي يابد .

ديدار خداوند جز از طريق تسليم ميسر نيست . تسليم ، آغاز است و پايان . در ابتدا ، تسليم ، تسليمي نيم بند است. اما رفته رفته عميق و عميقتر مي شود . وقتي اين تسليم ، تسليمي تمام عيار شود ، چيزي از فراسو مي آيد و در دل مي نشيند و سرتاپاي تو را به جان ، روح و نور تبديل مي كند .

اين تجربه به خدا تعلق داشتن است .

 

"هیچ کس" معشوق توست

  

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.


او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.


و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.


خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.


عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

 

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.


خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.


و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.


عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت.
جز خدا که همیشه با او بود.